تبليغاتX
محتــــــــاج تنهــا یک 6
محتــــــــاج تنهــا یک 6

زنـ ـدگـ ـی : حــ ــ ــراج عـ ـشـ ـق ؛ تـ ـاراج جــ ــ ـوانـ ـی ؛ وحـ ـشـ ـت پـ ـیــ ـری

به کدامیـن وفـــا یـادت کنـم؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:0 توسط بهـــــــــزاد|

اولین روز آشنایی مان سوگند خوردی که به پایم بمانی


اما من ساده دل فراموش کرده بودم که ماندن کار تو نیست!


دومین روز آشنایی مان سوگند خوردی که ،

 

دل به کسی جز من نبندی...


اما نشنیدم که گفته بودی دل به هرکس جز من می بندی!


سومین روز آشناییمان...!


خلاصـه...


می گفتی فراموشت نمی کنم هرگز و هیچوقت...


اما من ساده دل فراموش کرده بودم که اصلا در خاطرت نیستم ،


که بخواهی فراموشم کنی یا نه!!!


قول دادی بی مــن زندگی برایت زندان باشد...


اما من نمی دانستم چه بی مــن چه با مــن ،


تو زنـدانی غـــرور ِ بــی جــایی!!!


تا وعده ی قرار بعدیمان سوگندهای زیادی یاد کردی...


اما کاش سوگندهایت تاریخ انقضــا نداشتند که ،


مـُهری بزند بر بی مهری ات...!


از اول هم تقصیر خودم بود که نشنیده گرفتم کلامت را!


و به فراموشی سپردم عیب هایت را!


بهانه ی فرداهای بعد از قرار شده بود بی لیاقتی!


آن هم بی لیاقتی من...!!!


می گفتی که من لیاقت تو را ندارم...


اما نفهمیدی من تو را برای قیـاس با خــود نمی خواستم!


می گفتی که ما از همه لحاظ با هم جور نمی شویم...


اما ندانستی من تو را برای بازی و جورچین نمی خواستم!


و بالاخره روز جـُــدایی...!


می گفتی که ما به درد هم نمی خوریم...


اما هرگز نفهمیدی من تو را برای درد هایم نمی خواستم!!!

 "بهـــــزاد مرادی"  

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:36 توسط بهـــــــــزاد| |

ای کسانی که آرزوی مرگـم را داشتید...!


من از دنیـــای خراب شما رفتم...


من رفتم...


آنهم بصورتی ناخوشاینــد که ،


حتی ملائک هم از مظلومیت مرگم انگشت به دهان ماندند!!!


آه پدر...تمام هستی و خورشید تابان دلم...


افسوس...


کلامی ندارم برایت...!!!

 

حتی سکـــوت را!!!

 


آه مادر غمگینم...


حال در ماتمسرایت نجوای بی قراری و شیون سر ده...


و در ِ ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا...


زیرا که دیگر سایه فرزند غلتــان به خونت مجتبــی را ،


 بر در نخواهی دید!!!


ای خواهـــران ِ برادر مـُرده ام...


دیگر برادر غمخواری نیست که تکیه گاه گریه هایتان


شود و با تمام نا امیــدی اش برایتان آهنگ امیــد بنوازد!


پس... با سوز دل برای رفتنم بنالید!


و اما...


ای برادر کوچک و مونس تنهایی هایم ؛بهــــزاد!

 


بعد از هجرتم مرا ببخش...

 

زیرا که رفتنم دست خودم نبود...!

 

سرنوشت مرا اسیـــر دستــــان پلیـــد خود کرد و ،

 

دشنه ی خاموشی را بر قلبم بی رحمانه فرو کرد!!!

 


ببخش که تو را با دردهایت در اوج بی کسی که ،


تنهـــا کـَسَت بودم ،تنهـــا گذاشتم!!!


با غم عشق خود بساز و نگذار بخاطر معشوقی بـی لیـاقت ،


که ارزش ویرانی آرزوهایت را ندارد ،


مانند من از آرزو هایت ناکام بمانی...!


روز تولدم بر سر مزارم بیا و تلاوت کن بر من واقعه را!


تا به یاد واقعه ی ناخوشایند ظهــر خرداد ۸۹ ،


ناکامی های برادر بی دلدارت مجتبی را حس کنی!


 الا ایها الناس...


تولد...؛نه!


خـــزان و پر کشیدنم تسلیت!!!!!


و در پایان...


پـــدر ، مـــادر ،خواهـــر...


و بـــرادرانم...!


بعد از رفتنم بر شمـــا خوش باد این روزگار ناماندنی!!!

 

 "بهـــــزاد مرادی"  

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 11:34 توسط بهـــــــــزاد|

تنهــــــایی ام در شبی غمگین تر از مرگ بود...!


قصــه ی رفتنت را به خاطـــر داری؟!


می خواستی نقش دختـــرک قصــه را بازی کنی...


اما...


رفتنت خود قصـــه ای شد به یـــاد ماندنی!!!


 "بهـــــزاد مرادی" 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 13:23 توسط بهـــــــــزاد|

آه...شیــدای من...


چـــرا گم شده ای میان تولدت؟!


سرگشته ام کجــایـی تا دلداری دهی مرا؟!


چـرا نیستی تا بی مهابا پروانه ی هجده شمع وجودت شوم؟!


و بســـوزم به پایت...


تولد پارسالت را به خاطـــر داری؟!


در میـان سکـــوت ما چه غـوغـایی برپا بود...


و امـا...امسـال و امـروز...!


چـه کنـم با نبــودت سرگشتــه ام؟!


کاش دلیل هجـرتت را می گفتی...


نامـوقع و بی خبـــــر کوچیدی!


بی آنکه بدانم...بی آنکه...


بی آنکه حتــی سـرقـولت بمــانـی!


در خـــواب دیــدم سفـــر بی بازگشتت را...


بیـدار که شدم رفته بودی...!


نوکِ پا نوکِ پا و بی صـدا دور شده بودی از خیالم...


 و من رسـوا و حیـران در خود مانده بودم...!


ای فرشتـه ی بهشت پر هیــاهــوی دلم ؛


بـا َی ِ ذنب ٍ قـُتلت؟!


به کـدامین گنــاه کشتـه شـدی؟!


چگـونه باور کنم هجـــرت بی بازگشت تو را؟!


نمی دانم چه کنم با تولـد امسـالت...!!!


تبـــریک یا تسلیـــت؟؟؟


...


پس می مانم چون پروانه ،


به پای هجده شمع سوخته عمر بی نصیبت...


شیــدای نازنینم...


تولـد غمگین و سفـر بی بازگشتت تسلیـت!


بخـــواب نازنینم...


بخواب بر گهواره ای که نه مادری در آغوش گرفت تو را


و نه پدری دست محبت بر سرت کشید...چـــرا؟؟؟

"بهـــــزاد مرادی"

************************************************************

كجاست قبر تو جانم؟!


كجا به خاک فتادی؟!


پیام مرگ خودت را عزیز من به كه دادی؟!


هر آنچه ناله به دل داشتم به نامه نهادم...


چقــــدر نامــه نوشتم چـــرا جـــواب نـدادی؟‎؟؟

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 17:11 توسط بهـــــــــزاد|

دفتـر خاطـراتم را خـــاک خورده...


همان دفتـری که هیچگاه چیزی جز تلخی "تو" ،

 

در آن نوشته نشد...


می دانم حــال که این متــن را می خـوانـی ،


به احسـاسـاتم می خنـــدی!


اما خاطـراتم تلـــخ تر از آنند ،


که بتوانی حتی خنـــده ای تلـــخ به آنها کنی!!!


راستـی تـا یـادم نرفتــه ؛


سیـــزده آذر روز تــولــدم بود...


می دانستــی؟!


روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چه باید خوشحال باشم؟!


روزی که آسمــــان به حـال زارم می گـریست ،


و ابــرها شیـون کـُنـان دنبالم بودند...!


برای چـــه؟!


برای دل سـرگـردانی که روحـش آواره ست...!


آه مـــادرم...


کاش مـرا نمیزادی که اینچنین شـاهـد پَرپَر شدنم باشی!


عشق لیلی مجنونم کرد و چون مرغی پر و پابسته ،


در قفـسم انــداخت!


در قفس ؛ آن هم پـر و پابستــه!!!


ای لیلی شاعرانه هایم می دانم که به حرفهایم می خنـدی ،


اما چه با خنــده چه با تلخــی باورم کن...


فقط برای یک لحظه به خودت بیا...


شاید فـــردا دیـر شود...


یا شاید اصلا فـــردایی نباشد!


راستی فـــردا...


عشق "تو" به امیــد فـــردا ها نگهم داشت ،


اما فـــردا هم مثل امـــروز ، دیـــروز میشد!


روزگار به بازی ام گرفت و "تو" به بازی روزگار با من ،


خنـــدیـــدی!!!


اصلا "تو" به همه چیز می خنـــدی...


به احسـاسـاتم،به شاعرانه هایم،به بازی روزگار...


بخنـــد!!!


قـهـقـهـه کن به حــالم!


دیگر از حرف هم چیزی عایــدم نمی شود...


پس بهتر است پایان دهم قصه ی ناخوانده ی دلـم را!


می گوینـد:بحث از بحث می آید ،


اما نمی دانم چرا سـر هـــر بحثی ،


بحث "تـــو" می آید؟!؟

"ناکــام دوران بهـــــزاد مرادی"

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:34 توسط بهـــــــــزاد| |

امــروز تـولـد "تـــو" است امــا ؛


این شـمــع هـــا را کســی نیست...


این بـادکنـک هـــا ، ریســه هـــا ،


این کلاه هـــای قیـفــی را کسـی نیست...


نـه ، کسـی نیست...


تنهـــــا مـنم با خیــــال "تـــو"...!


بایست کنــار پنجـــره ،


به مـن نگاه کـُن ،


بگـــو:س س س سیــــــــــــب!


تیــلیــک×

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 18:14 توسط بهـــــــــزاد| |

این شعــر را برای تـــو مـی گـویـم


در یک غـُروب خستـــه پــائــیـــــز


در نیمـه هــای این ره شـــوم آغـاز


در کـُهنـه گـور این غــم بـی پـایـان


اینجـا ستـاره ها همـه خاموشـنــد


اینجـا فـرشتـه ها همـه گـریـاننــد


اینجـا شکـوفـه هـای گـُـل مـریــم


بـی قـــدرتــر ز خـــار بـیـابـاننــد


و این شـمـع را فـقـط ،


به "امیــــــد آمـــدن تـــو" ، فـوت مـی کنـــم...!


تـولـد غـمـگـیـن مــن مبـــارک!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 17:28 توسط بهـــــــــزاد| |

هیـچـوقـت بـه هــم نمـی رسیـم!


سـالهــاست رو بـه روی هــم ،


دو سوی ریــل هـــا می ایـسـتـیـم ،


به هــم نگــاه کنـیـم ،


و شاخـه هـــای گـُـل پـژمـُرده مـی شـونـد ،


میــان دسـت هـــایمـــان...!


تـقـصـیـــرِ مـــا نـیـسـت ؛


قـطـــارهـــا ،


به ســـرعـت مـی گـــذرنـد!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:56 توسط بهـــــــــزاد| |

یکسال پیش از این بود که دل عاشقم را با کلام آتشینت ،

 

 از خود راندی...


با کلام آتشین تو دل من نیز آتـش گرفت، سـوخت...


و برای همیشه خاکستـــر شد...!


دلم خاکستـــر شده ی سالها زجر و بدبختی است...


خاکستـــری که حک شده در خون جگرم...


و هیچ بـادی؛ حتی بـاد سلیمانی آنرا از دلم نمی برد...!


بدبختی هایم تمامی ندارد!


آغاز بدبختی ام "عـشـق تـــو" بود!


تویی که به حال زارم نگـریستی ؛


اما من سالهای بدبختی ام را به خاطر تـــو گریستم!


و حال که به خودم آمدم ،


چیزی جز لاشه ی نا اُمید دلی که کفتارهای زمان در پی آنند؛

 

 نیــافتــم!


براستی که کلام آتشین تو احسـاسـات درونم را ویــران کرد!!!


کاش این چنین با دلـم نمی کردی...


افســوس که...


راستی نـَفـَسـم...!


نفسی که می کشم جز تنهایی بازدمی ندارد...


افســوس را دم و تنهایی را بازدم کردن کار هرکسی نیست!


دلـم ؛ احسـاسـاتـم ؛ نـَفـَسـم...


فــَـدای "نـــاز تـــو" شد!


نازی که حال دیگر خریداری ندارد...!


ای دل بدبختم چقدر سـاده ای...دردهایت تمام نشده...

 

 مانده هنــــوز!!!

 


پایان بدبختی ات آغاز تنهـایـی توست...تنهـایـی که ابدیست!


دل ساده من ؛

 

سالگــرد تنهـایـی و شکـسـت احسـاسـاتت مبــارک!!!

"بهـــــزاد مرادی"

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 12:38 توسط بهـــــــــزاد| |

نوشتــه بود:

 

گـُمـــــان می کــردم وقتـــی نبــــاشم ،

 

دلــــت می گیـــــــرد...!

 

۱ روز ؛

 

۱  ماه ؛

 

۱ سال ؛

 

از رفتنـــم می گــــــذرد...

 

چـــه خیــــــال ِ بیهـــــوده ای!!!

 

وقـــتـی دلــــت بــا دیگــــریســــت...!

 

...

 

آه...

 

 به حرفت رسیــدم...!

  

بـرادر جـــان!

 

کجایــی که معشــوق بی حیـــایــت ،

 

در "عــــــزای تـــو" مــی رقصـــد!!!!!

 

آن هم با دیگـــری...!!!

"بهـــــزاد مرادی" 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 12:0 توسط بهـــــــــزاد| |

میشمـردم...:


یک؛


دو؛


سه؛


چهار؛
.
.
.
.
.
قایم میشدی در پس دیــوارها!

 

چند قـدم نرفته پیدایت میکردم...

 

اکنون آنگونه در پس دیوارهای ترک خورده ی قلبم ؛

 

پنهـان شدی که ،

 

عمـریست در تردیدم ؛

 

 این بـازی را خوب یــاد گرفتم یا نـه...!!!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 12:1 توسط بهـــــــــزاد| |

چشمانم را بستم تا پنهان شدنت را نبینم ،

 

یک ؛

 

دو  ؛

 

سه ؛

 

چهار؛
.

.
.
.
.
سـالهـا می گــــذرد ؛

 

هزار ده شمرده ام و تو هنوز نگفته ای بیا...!

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 13:39 توسط بهـــــــــزاد| |

دختر گفت : بشمار!


پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ؛


یک؛


دو؛


سه؛


چهار؛
.
.
.
.
.
دخترک رفت پنهان شود ؛


آن ‏طرف‏تر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی می‏کند،


 برّه شد و با گرگ رفت...


پسرک قصه هنوز می شمارد...!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 0:54 توسط بهـــــــــزاد| |

دوستـان شرح پریشانی مـن گوش کنید


داستــان غــــم پنـهـانـی مـن گوش کنید

 

قصــۀ بی ســر و سامـانی من گوش کنید


گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جانسـوز نگفتن تا کی؟!


سـوختم سـوختم این راز نهفتن تا کی؟!

 

روزگــاری مـن و دل ساکن کویی بودیم


ســاکـن کــوی بـُت عـربـده جویی بودیم

 

عقـل و دین باخته ، دیوانـۀ رویی بودیم


بـسـتــۀ سـلسـلـۀ سـلسـلـه مـویی بودیم

 

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود


یـک گرفتــار از این جـمـلـه که هستـنـد نبود

 

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت


سنبل پــر شکنش هیــچ گـرفـتــار نداشت

 

این همـه  مشتــری و گرمی بازار نداشت


یوسـفـی  بود ولی هیـــچ خـریـدار نداشت

 

اول آنکـس که  خریـدار شدش من بودم


بـاعـث گــرمـی بــــازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنـایی او


داد رســوایی مـن شـهــرت زیبــایــی او

 

بـس که دادم همـه جـا شـرح دلارایی او


شهــر پر گشت ز غـوغـای تماشـایی او

 

این زمان عاشـق سرگشته فراوان دارد


کی سـر برگ من بی سـروسامـان دارد

 

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 12:56 توسط بهـــــــــزاد| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت