زنـ ـدگـ ـی : حــ ــ ــراج عـ ـشـ ـق ؛ تـ ـاراج جــ ــ ـوانـ ـی ؛ وحـ ـشـ ـت پـ ـیــ ـری
به کدامیـن وفـــا یـادت کنـم؟؟؟ اولین روز آشنایی مان سوگند خوردی که به پایم بمانی دل به کسی جز من نبندی... "بهـــــزاد مرادی" ای کسانی که آرزوی مرگـم را داشتید...! حتی سکـــوت را!!! زیرا که رفتنم دست خودم نبود...! سرنوشت مرا اسیـــر دستــــان پلیـــد خود کرد و ، دشنه ی خاموشی را بر قلبم بی رحمانه فرو کرد!!! "بهـــــزاد مرادی" تنهــــــایی ام در شبی غمگین تر از مرگ بود...! آه...شیــدای من... "بهـــــزاد مرادی" ************************************************************ كجاست قبر تو جانم؟! دفتـر خاطـراتم را خـــاک خورده... در آن نوشته نشد... "ناکــام دوران بهـــــزاد مرادی" امــروز تـولـد "تـــو" است امــا ؛ این شعــر را برای تـــو مـی گـویـم هیـچـوقـت بـه هــم نمـی رسیـم! یکسال پیش از این بود که دل عاشقم را با کلام آتشینت ، از خود راندی... نیــافتــم! مانده هنــــوز!!! "بهـــــزاد مرادی" نوشتــه بود: گـُمـــــان می کــردم وقتـــی نبــــاشم ، دلــــت می گیـــــــرد...! ۱ روز ؛ ۱ ماه ؛ ۱ سال ؛ از رفتنـــم می گــــــذرد... چـــه خیــــــال ِ بیهـــــوده ای!!! وقـــتـی دلــــت بــا دیگــــریســــت...! ... آه... به حرفت رسیــدم...! بـرادر جـــان! کجایــی که معشــوق بی حیـــایــت ، در "عــــــزای تـــو" مــی رقصـــد!!!!! آن هم با دیگـــری...!!! "بهـــــزاد مرادی" میشمـردم...: چند قـدم نرفته پیدایت میکردم... اکنون آنگونه در پس دیوارهای ترک خورده ی قلبم ؛ پنهـان شدی که ، عمـریست در تردیدم ؛ این بـازی را خوب یــاد گرفتم یا نـه...!!! چشمانم را بستم تا پنهان شدنت را نبینم ، یک ؛ دو ؛ سه ؛ چهار؛ هزار ده شمرده ام و تو هنوز نگفته ای بیا...! دختر گفت : بشمار! دوستـان شرح پریشانی مـن گوش کنید قصــۀ بی ســر و سامـانی من گوش کنید شرح این آتش جانسـوز نگفتن تا کی؟! روزگــاری مـن و دل ساکن کویی بودیم عقـل و دین باخته ، دیوانـۀ رویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت این همـه مشتــری و گرمی بازار نداشت اول آنکـس که خریـدار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنـایی او بـس که دادم همـه جـا شـرح دلارایی او این زمان عاشـق سرگشته فراوان دارد ![]()
اما من ساده دل فراموش کرده بودم که ماندن کار تو نیست!
دومین روز آشنایی مان سوگند خوردی که ،
اما نشنیدم که گفته بودی دل به هرکس جز من می بندی!
سومین روز آشناییمان...!
خلاصـه...
می گفتی فراموشت نمی کنم هرگز و هیچوقت...
اما من ساده دل فراموش کرده بودم که اصلا در خاطرت نیستم ،
که بخواهی فراموشم کنی یا نه!!!
قول دادی بی مــن زندگی برایت زندان باشد...
اما من نمی دانستم چه بی مــن چه با مــن ،
تو زنـدانی غـــرور ِ بــی جــایی!!!
تا وعده ی قرار بعدیمان سوگندهای زیادی یاد کردی...
اما کاش سوگندهایت تاریخ انقضــا نداشتند که ،
مـُهری بزند بر بی مهری ات...!
از اول هم تقصیر خودم بود که نشنیده گرفتم کلامت را!
و به فراموشی سپردم عیب هایت را!
بهانه ی فرداهای بعد از قرار شده بود بی لیاقتی!
آن هم بی لیاقتی من...!!!
می گفتی که من لیاقت تو را ندارم...
اما نفهمیدی من تو را برای قیـاس با خــود نمی خواستم!
می گفتی که ما از همه لحاظ با هم جور نمی شویم...
اما ندانستی من تو را برای بازی و جورچین نمی خواستم!
و بالاخره روز جـُــدایی...!
می گفتی که ما به درد هم نمی خوریم...
اما هرگز نفهمیدی من تو را برای درد هایم نمی خواستم!!!![]()
من از دنیـــای خراب شما رفتم...
من رفتم...
آنهم بصورتی ناخوشاینــد که ،
حتی ملائک هم از مظلومیت مرگم انگشت به دهان ماندند!!!
آه پدر...تمام هستی و خورشید تابان دلم...
افسوس...
کلامی ندارم برایت...!!!
آه مادر غمگینم...
حال در ماتمسرایت نجوای بی قراری و شیون سر ده...
و در ِ ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا...
زیرا که دیگر سایه فرزند غلتــان به خونت مجتبــی را ،
بر در نخواهی دید!!!
ای خواهـــران ِ برادر مـُرده ام...
دیگر برادر غمخواری نیست که تکیه گاه گریه هایتان
شود و با تمام نا امیــدی اش برایتان آهنگ امیــد بنوازد!
پس... با سوز دل برای رفتنم بنالید!
و اما...
ای برادر کوچک و مونس تنهایی هایم ؛بهــــزاد!
بعد از هجرتم مرا ببخش...
ببخش که تو را با دردهایت در اوج بی کسی که ،
تنهـــا کـَسَت بودم ،تنهـــا گذاشتم!!!
با غم عشق خود بساز و نگذار بخاطر معشوقی بـی لیـاقت ،
که ارزش ویرانی آرزوهایت را ندارد ،
مانند من از آرزو هایت ناکام بمانی...!
روز تولدم بر سر مزارم بیا و تلاوت کن بر من واقعه را!
تا به یاد واقعه ی ناخوشایند ظهــر خرداد ۸۹ ،
ناکامی های برادر بی دلدارت مجتبی را حس کنی!
الا ایها الناس...
تولد...؛نه!
خـــزان و پر کشیدنم تسلیت!!!!!
و در پایان...
پـــدر ، مـــادر ،خواهـــر...
و بـــرادرانم...!
بعد از رفتنم بر شمـــا خوش باد این روزگار ناماندنی!!!![]()
قصــه ی رفتنت را به خاطـــر داری؟!
می خواستی نقش دختـــرک قصــه را بازی کنی...
اما...
رفتنت خود قصـــه ای شد به یـــاد ماندنی!!!
"بهـــــزاد مرادی" ![]()
چـــرا گم شده ای میان تولدت؟!
سرگشته ام کجــایـی تا دلداری دهی مرا؟!
چـرا نیستی تا بی مهابا پروانه ی هجده شمع وجودت شوم؟!
و بســـوزم به پایت...
تولد پارسالت را به خاطـــر داری؟!
در میـان سکـــوت ما چه غـوغـایی برپا بود...
و امـا...امسـال و امـروز...!
چـه کنـم با نبــودت سرگشتــه ام؟!
کاش دلیل هجـرتت را می گفتی...
نامـوقع و بی خبـــــر کوچیدی!
بی آنکه بدانم...بی آنکه...
بی آنکه حتــی سـرقـولت بمــانـی!
در خـــواب دیــدم سفـــر بی بازگشتت را...
بیـدار که شدم رفته بودی...!
نوکِ پا نوکِ پا و بی صـدا دور شده بودی از خیالم...
و من رسـوا و حیـران در خود مانده بودم...!
ای فرشتـه ی بهشت پر هیــاهــوی دلم ؛
بـا َی ِ ذنب ٍ قـُتلت؟!
به کـدامین گنــاه کشتـه شـدی؟!
چگـونه باور کنم هجـــرت بی بازگشت تو را؟!
نمی دانم چه کنم با تولـد امسـالت...!!!
تبـــریک یا تسلیـــت؟؟؟
...
پس می مانم چون پروانه ،
به پای هجده شمع سوخته عمر بی نصیبت...
شیــدای نازنینم...
تولـد غمگین و سفـر بی بازگشتت تسلیـت!
بخـــواب نازنینم...
بخواب بر گهواره ای که نه مادری در آغوش گرفت تو را
و نه پدری دست محبت بر سرت کشید...چـــرا؟؟؟
كجا به خاک فتادی؟!
پیام مرگ خودت را عزیز من به كه دادی؟!
هر آنچه ناله به دل داشتم به نامه نهادم...
چقــــدر نامــه نوشتم چـــرا جـــواب نـدادی؟؟؟![]()
همان دفتـری که هیچگاه چیزی جز تلخی "تو" ،
می دانم حــال که این متــن را می خـوانـی ،
به احسـاسـاتم می خنـــدی!
اما خاطـراتم تلـــخ تر از آنند ،
که بتوانی حتی خنـــده ای تلـــخ به آنها کنی!!!
راستـی تـا یـادم نرفتــه ؛
سیـــزده آذر روز تــولــدم بود...
می دانستــی؟!
روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چه باید خوشحال باشم؟!
روزی که آسمــــان به حـال زارم می گـریست ،
و ابــرها شیـون کـُنـان دنبالم بودند...!
برای چـــه؟!
برای دل سـرگـردانی که روحـش آواره ست...!
آه مـــادرم...
کاش مـرا نمیزادی که اینچنین شـاهـد پَرپَر شدنم باشی!
عشق لیلی مجنونم کرد و چون مرغی پر و پابسته ،
در قفـسم انــداخت!
در قفس ؛ آن هم پـر و پابستــه!!!
ای لیلی شاعرانه هایم می دانم که به حرفهایم می خنـدی ،
اما چه با خنــده چه با تلخــی باورم کن...
فقط برای یک لحظه به خودت بیا...
شاید فـــردا دیـر شود...
یا شاید اصلا فـــردایی نباشد!
راستی فـــردا...
عشق "تو" به امیــد فـــردا ها نگهم داشت ،
اما فـــردا هم مثل امـــروز ، دیـــروز میشد!
روزگار به بازی ام گرفت و "تو" به بازی روزگار با من ،
خنـــدیـــدی!!!
اصلا "تو" به همه چیز می خنـــدی...
به احسـاسـاتم،به شاعرانه هایم،به بازی روزگار...
بخنـــد!!!
قـهـقـهـه کن به حــالم!
دیگر از حرف هم چیزی عایــدم نمی شود...
پس بهتر است پایان دهم قصه ی ناخوانده ی دلـم را!
می گوینـد:بحث از بحث می آید ،
اما نمی دانم چرا سـر هـــر بحثی ،
بحث "تـــو" می آید؟!؟![]()
این شـمــع هـــا را کســی نیست...
این بـادکنـک هـــا ، ریســه هـــا ،
این کلاه هـــای قیـفــی را کسـی نیست...
نـه ، کسـی نیست...
تنهـــــا مـنم با خیــــال "تـــو"...!
بایست کنــار پنجـــره ،
به مـن نگاه کـُن ،
بگـــو:س س س سیــــــــــــب!
تیــلیــک×![]()
در یک غـُروب خستـــه پــائــیـــــز
در نیمـه هــای این ره شـــوم آغـاز
در کـُهنـه گـور این غــم بـی پـایـان
اینجـا ستـاره ها همـه خاموشـنــد
اینجـا فـرشتـه ها همـه گـریـاننــد
اینجـا شکـوفـه هـای گـُـل مـریــم
بـی قـــدرتــر ز خـــار بـیـابـاننــد
و این شـمـع را فـقـط ،
به "امیــــــد آمـــدن تـــو" ، فـوت مـی کنـــم...!
تـولـد غـمـگـیـن مــن مبـــارک!!!![]()
سـالهــاست رو بـه روی هــم ،
دو سوی ریــل هـــا می ایـسـتـیـم ،
به هــم نگــاه کنـیـم ،
و شاخـه هـــای گـُـل پـژمـُرده مـی شـونـد ،
میــان دسـت هـــایمـــان...!
تـقـصـیـــرِ مـــا نـیـسـت ؛
قـطـــارهـــا ،
به ســـرعـت مـی گـــذرنـد!![]()
با کلام آتشین تو دل من نیز آتـش گرفت، سـوخت...
و برای همیشه خاکستـــر شد...!
دلم خاکستـــر شده ی سالها زجر و بدبختی است...
خاکستـــری که حک شده در خون جگرم...
و هیچ بـادی؛ حتی بـاد سلیمانی آنرا از دلم نمی برد...!
بدبختی هایم تمامی ندارد!
آغاز بدبختی ام "عـشـق تـــو" بود!
تویی که به حال زارم نگـریستی ؛
اما من سالهای بدبختی ام را به خاطر تـــو گریستم!
و حال که به خودم آمدم ،
چیزی جز لاشه ی نا اُمید دلی که کفتارهای زمان در پی آنند؛
براستی که کلام آتشین تو احسـاسـات درونم را ویــران کرد!!!
کاش این چنین با دلـم نمی کردی...
افســوس که...
راستی نـَفـَسـم...!
نفسی که می کشم جز تنهایی بازدمی ندارد...
افســوس را دم و تنهایی را بازدم کردن کار هرکسی نیست!
دلـم ؛ احسـاسـاتـم ؛ نـَفـَسـم...
فــَـدای "نـــاز تـــو" شد!
نازی که حال دیگر خریداری ندارد...!
ای دل بدبختم چقدر سـاده ای...دردهایت تمام نشده...
پایان بدبختی ات آغاز تنهـایـی توست...تنهـایـی که ابدیست!
دل ساده من ؛ ![]()
![]()
یک؛
دو؛
سه؛
چهار؛
.
.
.
.
.
قایم میشدی در پس دیــوارها!![]()
.
.
.
.
.
سـالهـا می گــــذرد ؛![]()
پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ؛
یک؛
دو؛
سه؛
چهار؛
.
.
.
.
.
دخترک رفت پنهان شود ؛
آن طرفتر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند،
برّه شد و با گرگ رفت...
پسرک قصه هنوز می شمارد...!![]()
داستــان غــــم پنـهـانـی مـن گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
سـوختم سـوختم این راز نهفتن تا کی؟!
ســاکـن کــوی بـُت عـربـده جویی بودیم
بـسـتــۀ سـلسـلـۀ سـلسـلـه مـویی بودیم
یـک گرفتــار از این جـمـلـه که هستـنـد نبود
سنبل پــر شکنش هیــچ گـرفـتــار نداشت
یوسـفـی بود ولی هیـــچ خـریـدار نداشت
بـاعـث گــرمـی بــــازار شدش من بودم
داد رســوایی مـن شـهــرت زیبــایــی او
شهــر پر گشت ز غـوغـای تماشـایی او
کی سـر برگ من بی سـروسامـان دارد![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


