تبليغاتX
محتــــــــاج تنهــا یک 6
محتــــــــاج تنهــا یک 6

زنـ ـدگـ ـی : حــ ــ ــراج عـ ـشـ ـق ؛ تـ ـاراج جــ ــ ـوانـ ـی ؛ وحـ ـشـ ـت پـ ـیــ ـری

  هر شکستی قصه ای دارد...

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 0:0 توسط بهـــــــــزاد|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:50 توسط بهـــــــــزاد|

دفتـر خاطـراتم را خـــاک خورده...


همان دفتـری که هیچگاه چیزی جز تلخی "تو" ،

 

در آن نوشته نشد...


می دانم حــال که این متــن را می خـوانـی ،


به احسـاسـاتم می خنـــدی!


اما خاطـراتم تلـــخ تر از آنند ،


که بتوانی حتی خنـــده ای تلـــخ به آنها کنی!!!


راستـی تـا یـادم نرفتــه ؛


سیـــزده آذر روز تــولــدم بود...


می دانستــی؟!


روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چه باید خوشحال باشم؟!


روزی که آسمــــان به حـال زارم می گـریست ،


و ابــرها شیـون کـُنـان دنبالم بودند...!


برای چـــه؟!


برای دل سـرگـردانی که روحـش آواره ست...!


آه مـــادرم...


کاش مـرا نمیزادی که اینچنین شـاهـد پَرپَر شدنم باشی!


عشق لیلی مجنونم کرد و چون مرغی پر و پابسته ،


در قفـسم انــداخت!


در قفس ؛ آن هم پـر و پابستــه!!!


ای لیلی شاعرانه هایم می دانم که به حرفهایم می خنـدی ،


اما چه با خنــده چه با تلخــی باورم کن...


فقط برای یک لحظه به خودت بیا...


شاید فـــردا دیـر شود...


یا شاید اصلا فـــردایی نباشد!


راستی فـــردا...


عشق "تو" به امیــد فـــردا ها نگهم داشت ،


اما فـــردا هم مثل امـــروز ، دیـــروز میشد!


روزگار به بازی ام گرفت و "تو" به بازی روزگار با من ،


خنـــدیـــدی!!!


اصلا "تو" به همه چیز می خنـــدی...


به احسـاسـاتم،به شاعرانه هایم،به بازی روزگار...


بخنـــد!!!


قـهـقـهـه کن به حــالم!


دیگر از حرف هم چیزی عایــدم نمی شود...


پس بهتر است پایان دهم قصه ی ناخوانده ی دلـم را!


می گوینـد:بحث از بحث می آید ،


اما نمی دانم چرا سـر هـــر بحثی ،


بحث "تـــو" می آید؟!؟

"ناکــام دوران بهـــــزاد مرادی"

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:34 توسط بهـــــــــزاد| |

امــروز تـولـد "تـــو" است امــا ؛


این شـمــع هـــا را کســی نیست...


این بـادکنـک هـــا ، ریســه هـــا ،


این کلاه هـــای قیـفــی را کسـی نیست...


نـه ، کسـی نیست...


تنهـــــا مـنم با خیــــال "تـــو"...!


بایست کنــار پنجـــره ،


به مـن نگاه کـُن ،


بگـــو:س س س سیــــــــــــب!


تیــلیــک×

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 18:14 توسط بهـــــــــزاد| |

این شعــر را برای تـــو مـی گـویـم


در یک غـُروب خستـــه پــائــیـــــز


در نیمـه هــای این ره شـــوم آغـاز


در کـُهنـه گـور این غــم بـی پـایـان


اینجـا ستـاره ها همـه خاموشـنــد


اینجـا فـرشتـه ها همـه گـریـاننــد


اینجـا شکـوفـه هـای گـُـل مـریــم


بـی قـــدرتــر ز خـــار بـیـابـاننــد


و این شـمـع را فـقـط ،


به "امیــــــد آمـــدن تـــو" ، فـوت مـی کنـــم...!


تـولـد غـمـگـیـن مــن مبـــارک!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 17:28 توسط بهـــــــــزاد| |

هیـچـوقـت بـه هــم نمـی رسیـم!


سـالهــاست رو بـه روی هــم ،


دو سوی ریــل هـــا می ایـسـتـیـم ،


به هــم نگــاه کنـیـم ،


و شاخـه هـــای گـُـل پـژمـُرده مـی شـونـد ،


میــان دسـت هـــایمـــان...!


تـقـصـیـــرِ مـــا نـیـسـت ؛


قـطـــارهـــا ،


به ســـرعـت مـی گـــذرنـد!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:56 توسط بهـــــــــزاد| |

یکسال پیش از این بود که دل عاشقم را با کلام آتشینت ،

 

 از خود راندی...


با کلام آتشین تو دل من نیز آتـش گرفت، سـوخت...


و برای همیشه خاکستـــر شد...!


دلم خاکستـــر شده ی سالها زجر و بدبختی است...


خاکستـــری که حک شده در خون جگرم...


و هیچ بـادی؛ حتی بـاد سلیمانی آنرا از دلم نمی برد...!


بدبختی هایم تمامی ندارد!


آغاز بدبختی ام "عـشـق تـــو" بود!


تویی که به حال زارم نگـریستی ؛


اما من سالهای بدبختی ام را به خاطر تـــو گریستم!


و حال که به خودم آمدم ،


چیزی جز لاشه ی نا اُمید دلی که کفتارهای زمان در پی آنند؛

 

 نیــافتــم!


کلام آتشین تو احسـاسـات درونم را ویــران کرد!


کاش این چنین با دلـم نمی کردی...


افســوس که...


راستی نـَفـَسـم...!


نفسی که می کشم جز تنهایی بازدمی ندارد...


افســوس را دم و تنهایی را بازدم کردن کار هرکسی نیست!


دلـم ؛ احسـاسـاتـم ؛ نـَفـَسـم...


فــَـدای "نـــاز تـــو" شد!


نازی که حال دیگر خریداری ندارد...!


ای دل بدبختم چقدر سـاده ای...دردهایت تمام نشده...

 

 مانده هنــــوز!!!

 


پایان بدبختی ات آغاز تنهـایـی توست...تنهـایـی که ابدیست!


دل ساده من ؛

 

سالگــرد تنهـایـی و شکـسـت احسـاسـاتت مبــارک!!!

"بهـــــزاد مرادی"

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 12:38 توسط بهـــــــــزاد| |

نوشتــه بود:

 

گـُمـــــان می کــردم وقتـــی نبــــاشم ،

 

دلــــت می گیـــــــرد...!

 

۱ روز ؛

 

۱  ماه ؛

 

۱ سال ؛

 

از رفتنـــم می گــــــذرد...

 

چـــه خیــــــال ِ بیهـــــوده ای!!!

 

وقـــتـی دلــــت بــا دیگــــریســــت...!

 

...

 

آه...

 

 به حرفت رسیــدم...!

  

بـرادر جـــان!

 

کجایــی که معشــوقـه ی بی حیـــایــت ،

 

در "عـــزای تـــو" مـی رقصـــد؟!!

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 12:0 توسط بهـــــــــزاد| |

میشمـردم...:


یک؛


دو؛


سه؛


چهار؛
.
.
.
.
.
قایم میشدی در پس دیــوارها!

 

چند قـدم نرفته پیدایت میکردم...

 

اکنون آنگونه در پس دیوارهای ترک خورده ی قلبم ؛

 

پنهـان شدی که ،

 

عمـریست در تردیدم ؛

 

 این بـازی را خوب یــاد گرفتم یا نـه...!!!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 12:1 توسط بهـــــــــزاد| |

چشمانم را بستم تا پنهان شدنت را نبینم ،

 

یک ؛

 

دو  ؛

 

سه ؛

 

چهار؛
.

.
.
.
.
سـالهـا می گــــذرد ؛

 

هزار ده شمرده ام و تو هنوز نگفته ای بیا...!

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 13:39 توسط بهـــــــــزاد| |

دختر گفت : بشمار!


پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ؛


یک؛


دو؛


سه؛


چهار؛
.
.
.
.
.
دخترک رفت پنهان شود ؛


آن ‏طرف‏تر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی می‏کند،


 برّه شد و با گرگ رفت...


پسرک قصه هنوز می شمارد...!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 0:54 توسط بهـــــــــزاد| |

دوستـان شرح پریشانی مـن گوش کنید


داستــان غــــم پنـهـانـی مـن گوش کنید

 

قصــۀ بی ســر و سامـانی من گوش کنید


گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جانسـوز نگفتن تا کی؟!


سـوختم سـوختم این راز نهفتن تا کی؟!

 

روزگــاری مـن و دل ساکن کویی بودیم


ســاکـن کــوی بـُت عـربـده جویی بودیم

 

عقـل و دین باخته ، دیوانـۀ رویی بودیم


بـسـتــۀ سـلسـلـۀ سـلسـلـه مـویی بودیم

 

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود


یـک گرفتــار از این جـمـلـه که هستـنـد نبود

 

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت


سنبل پــر شکنش هیــچ گـرفـتــار نداشت

 

این همـه  مشتــری و گرمی بازار نداشت


یوسـفـی  بود ولی هیـــچ خـریـدار نداشت

 

اول آنکـس که  خریـدار شدش من بودم


بـاعـث گــرمـی بــــازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنـایی او


داد رســوایی مـن شـهــرت زیبــایــی او

 

بـس که دادم همـه جـا شـرح دلارایی او


شهــر پر گشت ز غـوغـای تماشـایی او

 

این زمان عاشـق سرگشته فراوان دارد


کی سـر برگ من بی سـروسامـان دارد

لینک عکس این شعر به خط...!

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 12:56 توسط بهـــــــــزاد| |

مــرگ ؛


 خــوابـی شيـريـن ؛ در آغوش خــاک گــرم ،


كه جسـم ســرد مرا در آغـوش می گيــرد...


تا همـه ی بی مهــری ها و ســردی ها و نامــردی ها را ،


به فــراموشـــی بسپــارم...


و با چه محبتی مهــرش را نثــارم می كند بی منت!


و بـــاد ؛


كه با وزش بر رو خـاكم ،


و نـوازش دلنشيـن آرامـم می كند...


و در لابه لای درختـان برايـم آواز می خواند...


و درختــان برايم دست می زنند!


و حــال با اين يــاران ،


ديگر احســاس تنهـــايـی نخواهـم كــرد...!


مرگ زيبـاست برای جسم سـردم و روح بلند پـروازم!


كه باز خواهد گشت در آغوش گرم و بی نهايت محبت او...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 15:52 توسط بهـــــــــزاد| |

این روزها دلـم دوبـاره هـوایت را کرده...

 

هــوای آن همه بی وفـایـی هایت را...

 

هـوای آن چشمان دلـربا ،

 

که دریای دلم را طـوفـانی می کرد...

 

امـــا...

 

کاش بودی ومی دانستی که چه می کشم ؛

 

در این روزهـای تنهــایـی...

 

کاش لحظه ای مرا درک میکردی

 

 و به نگاهم نمی خندیدی...

 

امـــا. . .

 

پس خواهم مــُرد " با رویای با تو بودن"

 

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 11:22 توسط بهـــــــــزاد| |

تــــو...


ای تویی که به راحتی از کنـار احساسـات بلنـــد پرواز


و عاشقـم گـذشـتی ،


ذهــن مشـوشـم را ویــــران تر کردی...!


و...


غـــرورم را شکــستــی!!!


دیگر شعــر گفتــن برایم فایــده ای ندارد...


اصـلا از اول هم فایـده ای نداشت!


وگــرنـه من کجــا و شاعـــری کجـــا؟!


قبلا بیــن دو راهـی مرگ آوری که ،


روحـم را می افســرد مانـده بودم...


که ، یا تــــو...؟یا شعـــر...؟


اما اکنـون حســـاب کــار دستــم آمـــده!


نه تـــو...نه شعـــر!!!!!


تــو ؛ دوست داشتنت نیستــی و نخـواهی خواهد بود!


شعـــر ؛ تسکینی دیگر نیست برای روز های بی تو بودن!


و شبهای زخمی ام که تو مرهـم آنهایی!


با این حـــال...


دو طــرف معــادله معلــوم است...!


 و دیگــر هیــچ نکتــه ی مجهــولی در آن نیست...


به اصطلاح خودمانی حسابش پــــاک است...


دیگر امیــــدی ندارم...هیچ امیــــدی...!!!


نمی دانم چـــرا در هــر راهی از زندگی ام ،


یــأس بر امیــــد غلبه می کند...


نمی دانم...


شاید امیــــد آنچنـان توانــا نیست ،


که پا بر سر یأس بتواند نهــاد...!


پس منتظــر خبری که روزی ممکن است


همـانند صـور اســرافیل ، در دلت بلــوا بر پــا کند ؛ باش!


فقط منتظــر آن روز باش...


و تا آن روز بمـــان...!


تا شاهــد مرگ عشق و قیامت عمــرم باشی...


تا آن روز بمـــان...

"بهـــــزاد مرادی"

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 10:56 توسط بهـــــــــزاد| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت